![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:13 توسط زهرا کوچولو |
|
|
آجولی تفدت مبالک ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:27 توسط زهرا کوچولو |
|
|
مربی خوب من
چه قد تو مهربونی برای من تو مثل مامان جونم میمونی هر روز به من یاد می دی درس ومشق و نقاشی من از تو یاد میگیرم درس های مهربونی مربی خوب من امید دارم از خدا تا انقلاب مهدی تو پیش من بمونی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 14:52 توسط زهرا کوچولو |
|
|
بوی خوب شب عید در هوا پیچیده
توی کوچه بابا چند گلدان چیده حلقه هایی از نور دور هم می گردند کوچه امشب دارد
می دهد پروانه به همه شیرینی چون شب میلاد است چه شب شیرینی!
غنچه ها می رقصند در میان گلدان شاپرک ها هستند پیش آن ها مهمان صبح فردا دیگر
روز روز پدر است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 8:24 توسط زهرا کوچولو |
|
|
در چشم های مادر صد دشت آفتابی صد کوه سار پر برف صد آسمان آبی
در چشم های مادر خوبی و مهربانی
در چشم های مادر آواز باد و باران شادابی هزاران گلزار در بهاران
در چشم های مادر امید و شادمانی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:20 توسط زهرا کوچولو |
|
|
وقتی زهرا به مدرسه می رفت!!!
وقتی زهرا از مدرسه به خانه برگشت!!!!
به قول داداش موسی:سالی که نکوست از بهارش پیداست!!! *روز دوم که به مدرسه رفتم مردم از بس به بچه ها توضیح دادم چی شده!!! اینجا هم باید توضیح بدم! *زنگ خانه خورد. و همه انگار از زندان آزاد شده باشیم بدو بدو بیرون می رفتیم ! که یهو منو هل دادند که نفهمیدم چی شد خوردم به میله ای که در روی سکوی ورودی گذاشته بودند و همین شد که می بینین!!! البته این عکس روز بعد با پانسمان بود قبلشو باید می دیدین که قیافه ام خینی شده بید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:33 توسط زهرا کوچولو |
|
|
آجو سمیه و داداشی عیسی قبول شدند.
کلی خوشحالم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 18:22 توسط زهرا کوچولو |
|
|
قطار لحظه ها تلق تلق, تلوق تلوق قطار هفته می رسد هفت اتاق پر صدا کوپه ی شنبه می رسد باز به سوی کوه و دشت پنجره ی کوپه ی ما تو با دو چشم ناز خود بیا بیا به سوی ما منم قطار لحظه ها که مثل باد می روم
میان روز و ماه سال سریع و تند می روم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 18:12 توسط زهرا کوچولو |
|
|
سلام آقای باران
سلام آقای باران! ببین ! خشکیده گلدان
شده بیمار یاسش چروکیده لباسش
نمانده راه چاره کجا ماندی دوباره؟
زمین خشک و هوا خشک تمام شاخه ها خشک
بیا آقای باران به گل شادی بنوشان
بیار آرام و نم نم بیاور هدیه ی شبنم
ببار این سو و آن سو نباش این قدر کم رو
بیاس خشک رو کن لباسش را اتو کن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:34 توسط زهرا کوچولو |
|
|
هر گردی که گردو نمی شه چند روز پیش رفتم خونه ی سحرشون (دخمل همسایه) تا که باهاش بازی کنم. ولی اون کار داشت؛ به مامانش قول داده بود کارای خونه رو بکنه . کلی کار کرد و من هم با مریم خواهر کوچیکش که 1.5 سالشه بازی کردم. بعد با سحر وسطی بازی کردیم کلی با حال بود. بعد سر کامپیوتر رفتیم بعد بازی کامپیوتری انجام شد. بعدش من گفتم بذار وبلاگمو بهت نشون بدم ولی هر کاری کردم نیومد که نیومد بعد گفتم درایومو نشون بدم !!می خواستم شکلکا و عکسایی که سیو کرده بودمو نشون بدم همه می خندیدن . آخه هر گردی که گردو نمی شه و هر کامپیوتری که درایو اف داره پوشه زهرا نمی شه!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:0 توسط زهرا کوچولو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من زهرا کوچولوام و فقط 9 سالمه اینقد زور زدم تا این وبلاگو برام ساختند.
حالا که اومدین خوش اومدین ولی اگه نظر ندین ازتون نمی گذرم . |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
|
RSS
|